غزلیات مولانا
مفخر جان شمس دين عقل به تبريز يافت * آن گهري را كه بحر در نظرش سر سريست
..........................
با وي از ايمان و كفر با خبري كافريست * آنك ازو آگهست از همه عالم بريست
..........................
آه كه چه بي بهره اند باخبران زانك هست * چهره او آفتاب طره او عنبريست
..........................
آه از آن موسيي كانك بديدش دمي * گشته رميده ز خلق بر مثل سامريست
..........................
بر عدد ريگ هست در هوسش كوه طور * بر عدد اختران ماه ورا مشتريست
..........................
چشم خلايق ازو بسته شد از چشم بند * زانك مسلم شده چشم ورا ساحريست
..........................
اوست يكي كيميا كز تبش فعل او * زرگر عشق ورا بر رخ من زرگريست
..........................
پاي در آتش بنه همچو خليل اي پسر * كاتش از لطف او روضه نيلوفريست
..........................
چون رخ گلزار او هست چراگاه روح * روح از آن لاله زار آه كچون پروريست
..........................
..........................
با وي از ايمان و كفر با خبري كافريست * آنك ازو آگهست از همه عالم بريست
..........................
آه كه چه بي بهره اند باخبران زانك هست * چهره او آفتاب طره او عنبريست
..........................
آه از آن موسيي كانك بديدش دمي * گشته رميده ز خلق بر مثل سامريست
..........................
بر عدد ريگ هست در هوسش كوه طور * بر عدد اختران ماه ورا مشتريست
..........................
چشم خلايق ازو بسته شد از چشم بند * زانك مسلم شده چشم ورا ساحريست
..........................
اوست يكي كيميا كز تبش فعل او * زرگر عشق ورا بر رخ من زرگريست
..........................
پاي در آتش بنه همچو خليل اي پسر * كاتش از لطف او روضه نيلوفريست
..........................
چون رخ گلزار او هست چراگاه روح * روح از آن لاله زار آه كچون پروريست
..........................
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۳ ساعت 18:55 توسط maryam
|